السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

450

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

يَشْكُرُونَ ؛ « 1 » آيا داستان كسانى را كه هزاران هزار نفر بودند و از ترس ، از خانه و كاشانه‌شان رفته‌اند ندانسته‌اى ؟ كه خداوند به آنان گفت كه بميرند [ و مردند ] . سپس زنده‌شان كرد ؛ چرا كه خداوند به مردم بخشش و بخشايش دارد ولى بسيارى از مردم سپاس نمىگذارند . » آن‌گاه چنين آمده است كه مردم از ترس طاعون به بيابان‌ها مىگريختند و در اقامتگاهشان راه‌ها چنان بند آمده بود كه آنان بر روى جنازه‌ها راه مىرفتند . امام صادق عليه السّلام مىفرمايند : خداوند به پيامبرش « حزقيل » وحى فرمود كه به پادشاه زمان خويش بگو كه به زودى از دنيا خواهى رفت . حزقيل پيام الهى را به آن پادشاه رساند . پادشاه با شنيدن اين سخن از خدا خواست كه بر عمرش بيفزايد تا بتواند فرزند خردسالش را بزرگ كند و براى آخرت خويش توشه‌اى برگيرد . خداوند دعاى پادشاه را برآورد و به حزقيل فرمان داد تا به پادشاه بگويد كه پانزده سال بر عمرش افزوده شده است . ولى حزقيل به خداوند گفت : من نمىتوانم گفته خويش را پس بگيرم ؛ زيرا در اين صورت دروغگو شمرده خواهم شد . خداوند به حزقيل فرمود : تو بنده‌اى بيش نيستى ، پس بهتر است كه فرمانم را ابلاغ كنى . « 2 » امام باقر عليه السّلام فرموده‌اند : هنگامى كه پادشاه قبطيان خواست بيت المقدس را ويران كند مردم از حزقيل خواستند كه دست به دعا بردارد . حزقيل نيز دعا كرد و پادشاه قبطيان و سپاهيانش شبانه به عذاب الهى گرفتار شدند و هلاك گرديدند . فردا ، او با ديدن استجابت دعايش ، شگفت‌زده شد و گفت : سليمان پيامبر نيز بر من برترى ندارد . خداوند با شنيدن اين سخن حزقيل ، زخمى را

--> ( 1 ) . سوره بقره / 243 . ( 2 ) . روضه كافى ، ص 198 و 199 .